1. مدینه بوی گل لاله می ده / مدینه به سینه ها ناله می ده
از مدینه چه می توانم نوشت وقتی خودنویس سبز رنگم در برابر سبزی گنبد خضرای پیامبر، رنگ می بازد و من میان شلوغی روضه ی رضوان خودم را گم می کنم . و نمی فهمم کجای دنیا به نماز ایستاده ام . جایی که می گویند تکه ای از باغ های بهشت است. باورم نمی شود در ی که روبرویش قامت بسته ام ، در کریمانه ی خانه ی بهترین بانو و بهترین آقای دنیاست . بی اختیار زمزمه می کنم :
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
که اگر بگاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگر بیگاه ،
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید ...
از مدینه چه می توانم گفت وقتی زبانم قاصرست از بیان غربت مظلومانه ی اهل بیت رسول خدا ؟ وقتی حد جغرافیایی کوچه ی بنی هاشم را از مسجدالنبی تا نزدیکی بقیع
، آه می کشی . وقتی می بینی بقیع فقط یک قبرستان خاکی بدون گنبد و بارگاه است . وقتی حتی نمی دانی بانوی آبهای روشن را کجای این خاک مظلوم ، باید بیابی ...
وقتی تو هم بانویی و فقط اجازه داری از پشت پنجره های کنگره دار ، برای مظلومیت برترین آفریده های خدا اشک بریزی .
گریه می کنم و فریاد میکشم : آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه ...
__________________________________________________________
2. هذا مقام العائذ بک من النار
اینجا خانه ی خداست
اینجا خانه ی مهربان و صمیمانه ی خداست.
خانه ای که اصلن احساس غربت نمی کنی . راست گفته اند که اینجا حرم امن الهی است.
ومن نشسته ام توی اتاق نشیمن خدا . گرسنه و تشنه آمده ام تا خودش سیرم کند .
جرعه جرع عشق می نوشم از جام لایزال او
که " آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است و گر باده ی ناب "
اینجا خانه ی خداست
خانه ی خدایی که از همه ی هستی و متعلقاتش بزرگتر است
خدایی که جز او ، هیچ نیست . هرچه هست تجلی اراده و محبت او ست .
و من قطره ای هستم در دریای عظیم آفریدگانش .
اینجا از همه جای دنیا آمده اند . سیاه پوست ، سفید پوست ، زرد پوست اما وجه اشتراک همه ، لباس سفید بندگی است . فرقی بین هیچ کس نیست و مایه ی برتری ، فقط لباس تقوی است . لباسی که زیباترین و فاخرترین زینت های دنیاست. لباسی که وقتی بر تنت کنی ، می شوی احسن الخالقین .
خوشا کسی که شایسته ی این لباس است ،خوشا کسی که وقتی گفت : " اللهم لبیک"، پاسخش را خود خدا داد و خوشا کسی که قبولی حجش را خود خدا امضا کرد .
وپس از طی طریق های بسیار ، حاجی شدم ...
حجر الاسود را نگاه کردم و از آب زمزم نوشیدم ...
با این حال هنوز باورم نشده کجا هستم .
هنوز نمی دانم چه ها دارد بر سرم ، چه ها دارد بر دلم می آید .
تنها این را می دانم که هر چه هست سراسر خیر و رحمت و مهربانی است .
و من در مهربانی مطلقش غوطه ورم .
که گفته اند : " مهمان ، حبیب خداست ". تنها امیدم به لطف میزبان این میهمانی بزرگ است . چرا که از خود ، هیچ ندارم ... توشه ام خالی خالی ست . خرد و خراب آمده ام تا خودش این عمره گزار ویران را عمران کند . که عمره به معنای ساختن است .
پی نوشت1. من همه را دعا کردم ، خیالتان تخت
پی نوشت 2. شماره ی سم کارت عربی من اگر کسی خواست صدای مرا از خانه ی خدا بشنود : 00966594788707
پرواز از تهران به مقصد جده ساعت 4:50 بامداد
سفری من الظلمات الی النور
خدایا ، ای یگانه ترین یار ، آغوش باز کن که آسیمه سر دارم میایم
پی نوشت 1 : من همه را بخشیدم (الاّ یک نفر) به این امید که همه مرا ببخشند ، همه مثل خداوند بخشایشگر
پی نوشت 2 : این را زینب می نویسد ، سپیده رفته...
1.
می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست . امیدوارم اینگونه نباشد . که درست از شب عید امسال از زمین و زمان فقط روی سرم آوار فکرهای مزخرف است . که درست از شب عید امسال توی برزخ نفرینی فکر و خیال های لعنتی ام دست و پا می زنم و خدا نگذرد از باعث و بانی تمام این فکر و خیال ها که احساس می کنم بدجوری آسیب دیده ام . ذهنم تخریب شده ، حافظه ام تخریب شده ، حس و حالم ، آرزوهایم ، دوست داشتن ها و نفرت هایم ... همه و همه تخریب شده و من این روزها مثل مرده ی متحرکی هستم که فقط نفس می کشد آن هم به زور ! که نفس کشیدن یک مانور طبیعی فیزیولوژیک است .
تا جایی که یادم می آید همیشه برای همه ی آدم های دنیا ، خیر آرزو کرده ام . همیشه وقتی دست هایم را رو به آسمان گرفته ام ، از همسایه ی دیوار به دیوارمان گرفته تا زنی که برای نان ، تن فروشی می کند و در هزار فرسخی من شاید توی یک قاره ی دیگر زندگی می کند ، همه و همه را با تمام وجودم دعا کرده ام . و به همین خاطر بوده که کوله پشتی دلم از کینه و حسد و حس های منفی خالی است.
اما این بار مسئله کاملن فرق می کند . برای کسی که در حق آرزوهای من ظلم کرده ، برای کسی که خود آگاه ، مرا توی منجلاب فکر و خیال های عوضی انداخته ، برای کسی که هرچه بد بگویم در حق اش کم است ، برای او بد می خواهم ...
برای اولین بار توی زندگی ام ، با چشمانی خیس و با آهی که از ژرفای جانم می آید ، نفرینش می کنم .
این روزها فقط به این فکر می کنم که وقتی چشمانم به خانه ی خدا افتاد ، فریاد دادخواهی بزنم و گلایه هایم را برای کسی بگویم که عادل ترین و آگاه ترین موجودات است . کسی که حتی کوچک ترین ظلم به مورچه ای را هم روا نمی دارد . پس چگونه می شود که پاسخ دادخواهی به حق مرا ندهد ؟!
با این حال ، بیشتر از حدی که باید نفرین نمی کنم . از خداوند می خواهم همان قدر ، نه بیش و نه کم ، درست همان قدری که بر من ظلم شده ، به همان مقدار برایش شر نازل کند ...
و بدا به حال کسی که شکایتش را در خانه ی خدا ببرند ...
که به قول داداش داود ؛ وای از گاهی که بشکند آهی پشت سپاهی ...
2. حالم خراب تر از آن است که بگویم دارم آماده می شوم برای احرام . نمی دانم شاید حکمت این حس و حال نفرینی آن هم این وقت از زندگی ام همین باشد که خراب و خرد و شکسته بروم که بسازدم خودش. آن طور که شایسته است ، آن طور که خودش دوست دارد .
حس می کنم هیچ وقت خراب تر از این روزهایم نبوده ام . حس می کنم هر چه راه روبرویم بوده ، بن بست شده و همه ی پنجره های دنیا که زمانی رو به آسمان من باز بوده اند ، همه شان دیوار شده اند . حس می کنم حتی کاکتوس پشت پنجره ام هم حال قد کشیدن ندارد و گل های روی کاغذ دیواری اتاقم دارند پژمرده می شوند .
هیچ قصد ندارم که این حس و حال ها را به کسی منتقل کنم ، می نویسم فقط که آرام شوم . می نویسم که دردم کمی التیام پیدا کند . روحم خیلی درد می کند . همه جای روحم درد می کند . می دانم " از ماست که بر ماست " .
اما خسته تر از آنم که دست هایم را روی زانوهایم بگیرم و بگویم یا علی . نیاز به دستی دارم که مرهمی شود برای زخم هایم . دستی که از غیب بیاید و بشارت دهنده ی رحمت باشد .
تنها امیدم به حجرالاسود است . که سیاهی هایم را بگیرد و زمزم که سفیدم کند .
دلم چاهی می خواهد یا کوهی برای فریاد . برای داد زدن و گریه کردن و گلایه کردن از روزگار ، از خودم ، که می دانم "ظلمت نفسی " که می دانم باید بگویم " اعوذ بالله من نفسی "
3.
یازده روز مانده فقط ...
وقتی صدایت می زنند :"بیا"، یعنی اگر آب در دستت است ، بگذار زمین و راهی شو !
وقتی خودشان اسباب رفتن ات را آماده می کنند ( بی که بفهمی ) ، یعنی خودشان دعوتت کرده اند و رفتن ات امری ست از جانب خودشان . امری که نمی شود نافرمانی اش کرد .
تا به حال اینگونه به جایی دعوت شده ای ؟!!
من که نشده بودم ! مثل آب طلب نکرده می ماند . آبی که باید لاجرعه سرکشیدش . آبی که حیات بخش است و وصلت می کند به دریای لایتناهی هستی . آبی که رنگش آبی است ! آبی مثل آسمان ، مثل دریا ، مثل افق ، مثل فیروزه های نیشابور ...
دارم می روم ... درست 30 روز دیگر مانده تا سفر جان ...
30 روز دیگر تا میقات ، تا گفتگوی بی واسطه با حضرت جانان .
می خواهند برایم چاوشی بخوانند ، می خواهند لباس سپید احرام تنم کنند و بدرقه ام کنند تا هواپیمایی که مثل کبوتر نامه بر ، مرا درست به در خانه ی خدا می رساند ...
هنوز هم باورم نمی شود ، می دانم تا وقتی که روبروی مقام ابراهیم نایستاده ام باورم نخواهد شد ،می دانم تا وقتی که دستم را به حجرالاسود نزده ام باورم نخواهد شد ، می دانم تا وقتی که از زلالی زمزم ننوشیده ام باورم نخواهد شد . باورم نخواهد شد ...
تا سی روز دیگر می روم ...
نمی دانم "حاج خانوم " شدن ، چه حسی دارد !
آیا می شود باز هم رنگ زیتونی تیره به موها گذاشت و موهای جلوی روسری را کرم مو زد تا قشنگتر به نظر بیاید ؟!!
می شود بازهم ناخن های پا را لاک صورتی براق زد و با صندل های لژدار توی خیابان راه رفت ؟!!
می شود با یک عالمه آرایش روی صورت با پالتوی قرمز ، رفت فرحزاد و قلیان کشید !؟!
می شود نمازهای صبح را یکی درمیان خواند ؟ و نماز های ظهر دانشگاه را به بهانه ی کرم روی صورت قضا کرد ؟!!
حس عجیبی است !
عجیب تر از حل کردن معادلات مشتق برای پیدا کردن نقطه ی عطف نمودار !
شاید"حج" ، نقطه ی عطف نمودار زندگی ام باشد وقتی که می خواهم بروم تا بینشم را نسبت به جهان هستی ، اصلاح کنم . ( نه اینکه عوض کنم ، نه ! اصلاح کنم ) بینشی را که حرف حسابش این است :
" به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست "
آه !
فکر می کنم در جهان ، هیچ رنگی زیباتر از سپیدی نیست ...
اصلن به خاطر همین زیبایی بود که لباس سپید طبابت را برگزیدم و چه قدر این لباس های سپید را دوست دارم :
لباس سپید طبابت
لباس سپید احرام
لباس سپید عروسی
لباس سپید مرگ ...
و چه فدر این سپیدی به آدم حس رهایی می بخشد .
حتمن باید ممنون مامان و بابا باشم که بین "پگاه و سپیده" ، برای اسمم ، سپیده را انتخاب کردند . هرچند "پگاه" هم در ذاتش نوعی سپیدی دارد اما "سپیده" ساده تر و بی آلایش تر است ! بی هیچ کنایه ای ، بی هیچ ملاحظه و رودربایستی ، مفهومش رو است ! درست مثل خودم که حرف دلم بر زبانم است . می گویم و رها می شوم . کوله پشتی دلم خالی خالی است ... هر چه بخواهد می گویم . نمی گذارم چیزی بماند برای وقت دیگر ...
حالا درست لحظه ای است که فکر می کنم باید بگویم :
" لبیک
اللهم لک لبیک ... "
_______________________________________________________
پی نوشت : عنوان ، مطلع غزلی است از خودم .
1.
سلام ٌ علی آل یس ...
نبودن این همه وقت را بر من مگیرید !
تنها زینب است که خوب می داند وقتی من به شکل انتحاری مشغول یک کاری شوم ( تو کار یه چیزی برم ! ) ، یعنی چه !
اخیرن هم درگیر ورزش و یک سری کارهای شخصی بوده ام که فرصت اینترنت آمدن را از من گرفته بود . به نظرمن حالا اینها اصلن هم اهمیت ندارند . یعنی معتقدم اگر مدتی آنلاین هم نشوی ، چیزخاصی را از دست نداده ای . که دنیا که تمام دنیا ، در خود آدم جمع است ، مثل سیبی که در دانه اش . تنها " دریافتن " می خواهد . دریافتنی که سالکان طریق معرفت نفس به آن " وجدان" می گویند ...
2.
این ترم فوق العاده بود و هست ... همین که از شرّ علوم پایه خلاص شدم ، همین که وارد دوره ی بالینی شدم ، شکر می خواهد .
دیگر نه خبری از کلاس های مزخرف علوم پایه هست ، نه خبری از امتحان های پشت سر هم دیماه و نه خبری از فیس و افاده ی بچه های یکی دوسال از خودم کوچکتر ...
بچه های ورودی دوره ی لیسانس ، خیلی هاشان خیلی خوبند . چون بزرگ شده اند ! چون توی توهمات ... تخیلی شان ، تافته ی جدا بافته ی روزگار نیستنند و رفتارشان مثل آدم های "بالغ" است !
امتحان ها هم که کورسی شده اند . دو هفته و نیم یک مبحث را می خوانیم ، یک هفته فرجه و بعد امتحان ! بهتر از این نمی شود اصلن !!!
خلاصه این ترم ، درس خواندن یعنی زندگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !
3.
بعضی زن ها ذاتن نابغه آفریده شده اند ،
بعضی ها حلّ المسائل ریاضی ، بعضی ها کلفت ، بعضی ها فاحشه ، بعضی ها معشوقه ...
من " مادر " آفریده شده ام ...
برای کسی که مادر آفریده شده است ، اتنظار ، مفهوم غریبی نیست .
یاد گرفته است منتظر بماند ، چای دم کند ، دو استکان بگذارد توی سینی و بعد خودش بنشیند پشت پنجره مثلن و به جاده ای که به دوردست ها ختم می شود ، خیره بماند .
بعضی انتظارها اما تحملشان خیلی سخت است . از هر کسی حتی هر مادری هم بر نمی آید . مثل انتظار خبر از کسی که مفقودالاثر است . نمی دانی چه بلایی سرش آمده ، کجاست ، کی بر می گردد و اصلن آیا بر می گردد ... آن وقت هر چند زیر لب تسبیح " هر کجا هست ، خدایا به سلامت دارش " بگردانی ، اما دلت آرام و قرار ندارد ، آشوب است . آن وقت همه ی لحظه هایت می شود سوال و جواب های دلهره آوری که تمامی ندارند ...
یک هفته در کما بودم . یک هفته ی تمام چای دم کردم ، دو استکان گذاشتم توی سینی و بعد خودم نشستم پشت پنجره و به جاده ای که به دور دست ها ختم می شود ، خیره ماندم .
زندگی پر است از مفاهیم عجیب و غریب ...
هرچه بزرگتر می شوی ، تجربه ها ، شادی ها و غم هایت هم با خودت قد می کشند .
با این حال هرچه بزرگتر می شوی ، مثل دریا آرام تر می شوی وهرچیزی نمی تواند آرامشت را بر هم بزند ، مگر طوفان نا به هنگامی که هیچ وقت پیش بینی اش نمی کردی . طوفانی که آمدنش و رفتنش از عهده ی اراده ی تو خارج است .
آن وقت وقتی می گویی دلتنگی ، یعنی واقعن دلت تنگ است . یعنی ادا در نمی آوری ، یعنی واقعن نفست در نمی آید و هروقت اراده کنی ، اشک مثل باران بی امان بهاری ، تمام صورتت را ... که نه ، تمام بالشت را... که نه ، تمام پیراهنت را خیس می کند .
آن وقت وقتی می گویی درد داری ، دردت را هیچ مسکن و NSAID ای آرام نمی کند . مگر کسی که آرام جان باشد . بنشیند پای حرف هایت ، حرف هایی که هیچ کس نمی داند ، هیچ کس ، هیچ کس ... بنشیند و هیچ نگوید ،مثل سنگ صبور تنها بشنود و بعد با دست مهربانش گونه های خیس ات را پاک کند .
آرام جانی که نعمت زندگی آدم باشد ، آرام جانی که مثل آرام جان من ، نامش و ذاتش " پریسا " باشد ...
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدّ ش / فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم ...
0.
چای دم گل لاهیجان ، آن قدر ماند تا از دهان افتاد
گاهی جنبشی باید
پرنده حوصله اش سر می رود از رها شدن
دامی ، دانه ای ، بهانه ای باید ...
1.
ترم سختی را نگذراندم اما از سختی دوران امتحانات هر چه بگویم کم است . که 23 واحد اختصاصی را گذاشته بودم برای شبهای امتحانی که خواب و خوراک نداشتم از پشت هم آمدنشان... تنها یک واحد عمومی آن هم تربیت بدنی یک داشتن ، جدن آدم را به وجد می آورد !
قبل از 22 تیرماه که امتحاناتم تمام شود خیال می کردم تابستان که بیاید هزار و یک کار نکرده انجام می دهم .فلان کتاب را که از نمایشگاه خریده ام می خوانم ، فلان فیلم را می بینم ، با فلان دوست قرار می گذارم ، فلان جا می روم ، فلان کلاس را ...
امروز درست 26روز از چهارشنبه 22 تیر ماه می گذرد و من تا به حال کار خاصی نکرده ام جز اصفهانی که رفته ام و خواب هایی که دیده ام ! زندگی این روزهایم خلاصه می شود در خوابیدن و خوابیدن و گه گاه فیلم دیدن !
فیلم خوب زیاد دیده ام. در این بین ، " پیانیست" رومن پلانسکی را خیلی دوست داشتم و هم "لیلا" ی داریوش مهرجویی را...
البته کم کم شروع کرده ام به علوم پایه خواندن برای امتحان شهریور . که اسفند باید می دادمش اما یک ترم عقب افتادنش هم فلسفه دارد ...
شهریور هم که سومین جشنواره ی فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی سراسر کشور ( هشت کلمه !) در گلستان بر گزار می شود . امیدوارم لااقل امسال داوریشان درست و درمان باشد . بی صبرانه مشتاق دوباره دیدن دوستان شاعرم هستم ، باشد که چند شبانه روز ، شعر زندگی کنیم ...
2.
عطای تدریس را به لقایش بخشیدم . 3سال کار کردنم را با یک خاطره ی تلخ بوسیدم و گذاشتم کنار . طوری از تدریس زده شده ام که با خودم گفته ام اگر روزی بیاید که راضی شوم دوباره لباس مقدس معلمی را بپوشم ، آن روز بی شک بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه و آن جا بی شک خود دانشگاه خواهد بود .
تدریس برای من مدینه ی فاضله ای بود که خیلی زود خراب شد. با خودم می گفتم چوپان که نتوانستم بشوم لااقل به جای چوب ، گچ می گیرم دستم و به جای هی کردن ، می نویسم ... آه دنیا ! دنیا ! دنیا ! چه زود دلخوشی های آدم را از چنگش می قاپی ...
گاهی عکس های بچه ها را نگاه می کنم و دلتنگ می شوم ... دلتنگ تر از اینکه جای بچه های کلاس سوم ، هم تجربی ها و هم ریاضی ها ، توی فایل عکس هایم خالی ست ، چرا که روز آخر را نبودند و دوربین عکاسی من نبودنشان را حسرت خورد ... جایشان همیشه هم خالی می ماند چرا که دیگر دلم نمی خواهد ببینمشان . نه اینکه کینه ای مانده باشد ، نه . به این خاطر که دلم می خواهد با خاطره ی خوش قبل از آن اتفاق ها ، به یادشان آورم ... با آن چهره های خندان و نگاه های معصوم و حرف های صمیمانه ، که هیچ وقت بهم نمی گفتند "خانم الوندی" ... که همیشه برایشان " سپیده جون" بودم ...دلم واقعن برایشان تنگ شده و این لحظه ، اشک در چشمانم حلقه زده .
یادشان سبز
3.
این روزها بیشتر از همیشه ، به " علم و عدل و حکمت " خداوند ، یقین دارم .
خیلی وقت است که نمی ترسم از اینکه همچون "برگی رها شده در باد" ، غرق اراده ی الهی ام . و جبر را بیشتر از همیشه فرمانبردارم که اعتقادم همه بر جبر است و اختیار را تنها در حدود موقعیتی می دانم که خداوند تعیین کرده .
خوشا تسلیم و رضا
خوشا آرامشی که ابراهیم (ع) داشت وقتی به قربانگاه می برد ، فرمانبرداری اش را
خوشا علی(ع) ... خوشا علی(ع) آنگاه که به محراب می رفت و می دانست که برخاستنی در انتظارش نیست
خوشا رستگاری ابراهیم و علی (ع)...
خوشا بندگان " تسلیم شده " و " ایمان آورده " ی خدا ...
و حکمت ، آن گوهر نایاب من است وقتی که شبا روز به درگاهش التماس می کنم که تنها جرعه ای از آن باده ی ناب توی کاسه ام بریزد . مرا که دور هنوز به من نرسیده است ... می چرخم و می چرخم و می چرخم و در خیالم می نوشم از این جام تهی که بیخود شده از خویشم و از گردش ایام ...
خودش گفته : " یوتی الحکمه من یشا و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا "
4.
تو کرشمه ای نمودی که یکی قتیل خواهم / دو هزار نعره برخاست انالقتیل یا عشق ...
گاهی به شاعر بعضی شعرها حسودی ام می شود . به اینکه کاش من آن شعر را می نوشتم ...
یکی از آن ها را "حدیث لزرغلامی" گفته ، هم مدرسه ای قدیم که هم را زیاد نمی شناسیم اما لااقل من که دورادور دوستش دارم :
می خوام که آسمون فراهم کنم
با یاد تو روحمو آدم کنم
تو نون تو سفره ی درخت می ذاری
پرنده رو ، رو بند رخت می ذاری
تو لحظه ی سبز اذونو می دی
بامیه ی ماه رمضونو می دی
زمزمه ی دعامو
صدای ربّنامو
گریه ی بی صدامو
خدای من ! بگو داری هوامو
ماه رمضون ریتم هوا قشنگه
لحن تن پرنده ها قشنگه
نذری پزون مادرا قشنگه
لحظه ی افطار شما قشنگه
اوون ور دنیا یه هوای دیگه س
این ور دنیا به خدا قشنگه
توی نت صدامی
تو لحن ربّنامی
فقط خودت خدامی
خدا ! بگو باهامی
می خوام برم ماهمو پیدا کنم
تلخی روزگار و حلوا کنم
دنیا رو تا تهش تماشا کنم
روزه مو با ستاره ها وا کنم
می خوام حساب کتاب کنم قلبمو
مثل یه آدم با خدا تا کنم
زمزمه ی دعامو
صدای ربّنامو
گریه ی بی صدامو
خدای من ! بگو داری هوامو ...
بالاخره تصمیم را گرفتم .
شعر ، جایش تنگ بود توی این خانه . رقیب نمی خواست ...
خودش را می خواست و خودش را
خانه ی جدیدی برایش دست و پا کردم . اینجا هم بماند برای حرفهایی که فقط همین جا می شود گفت ... حرفهایی که از سال ٨۴ نوشته ام و تا امروز برایم حکم ردپای سیر تکاملی ام را داشته اند و دلم نمی خواهد توی دلم بماند بقیه ی این حرفها.
گاهی از دانشگاه بگویم ، از دیوارهای خاکستری دانشکده ی پزشکی که نه اثری از زنده گی دارد نه از عشق نه از شعر ...
گاهی از زندگی بگویم که راهش را به قول فروغ از مویرگ های حیات پیدا می کند ،
گاهی از خیابان هایی که روزی هزارها متر رویشان راه می روم و این شهر آلوده را نفس میکشم تا یادم بماند هنوز حس دارم...
از این به بعد شعرهایم را بخوانید در :
http://sepideh-alvandi.persianblog.ir/
__________________________________________________________
* از سید احمد حسینی
اول اردی بهشت 90
دری می شود رو به بهشت تا ما مادربزرگ را تا افق های وسیع پرواز دهیم
اول اردی بهشت 90 ، ما مادر بزرگ را توی خاک می گذاریم تا مثل دانه ای ، جوانه بزند ، نهال شود ، درخت شود ... درختی که ریشه هایش در زمین است و دست هایش را به آسمان قد می شکند ... درختی که میوه هایش ، دانه های تسبیحی است که شب و روز با آن ذکر می گفت ...
لحظه ای که غسال دارد می شویدت ، دلم می خواهد سرم را بکوبم به شیشه ای که بینمان است و " یا هو ، یامن هو ، یا من لیس الا هو " هایم اوج می گیرد ، ناله ها و گریه هایم رعشه ای می شود که بر جانم می افتد ... بی اغراق حسودی ام می شود بهت که داری لباس تن را در می آوری و با لباس جانت آماده می شوی برای یک ضیافت بزرگ ، یک ضیافت خیلی خیلی بزرگ ... و به این فکر می کنم که کاش جای تو من بودم که می رفتم به سوی لحظه ی دیدار ...
آه ... حرفم نمی آید
فقط دلم چای می خواهد ... از آن چای پررنگ ها که برایم می ریختی وقتی از دانشگاه می آمدم و یک راست تا طبقه ی سوم خانه می دویدم تا بوسه ای بر گونه ی راستت بگذارم و تو مدام دعایم می کردی که توی زندگی م خوشبخت باشم ... یادت می آید چه قدر دلت می خواست مرا توی لباس سفید دکتری ببینی ، یادت می آید چه رندانه لباس سفید دکتری را بهانه می کردی تا از لباس سفید عروسی برایم بگویی ... ؟
آه
دلم تنگت است . حرفم نمی آید .
این روزها تنها چیزی که زمزمه ی لب هایم است ، شعر سمانه نائینی _ هم مدرسه ای قدیم و دوست شاعر این روزها _ ست ، که خودم هیچ حرفم نمی آید ...
باورش ... نه ! زیاد مشکل نیست ، حرفهایی که بر دلم ماندند
آسمان تمام دنیا را ابرهای سیاه پوشاندند
آسمان بودنت بدیهی بود ، قبله یعنی نگاه غمگینت
و چه احمق شدند دستانی که تو را رو به قبله خواباندند
چشمهایم فقط تو را می دید که شبیه فرشته ها بودی
و تو را مثل تکه ای خورشید بین دستان ماه پیچاندند
مثل یک قطره نور سر می خورد بدنت روی خاطراتی که
آدمکهای ظاهرا ْ غمگین ، دور تا دور خانه چرخاندند
گورکن با تمام سنگدلیش خاک می ریخت روی خاطره هام
و تمام وجود ماهت را خاکهای سیاه پوشاندند
تو نبودی که قصه می گفتی ، من نبودم که گریه می کردم
حس یک شعر تازه بودی که عده ای آیه آیه می خواندند
...
نه کسی گریه می کند بی تو ، نه کسی داد می زند که نرو
باورش هم زیاد مشکل نیست ... حرفهایی که بر دلم ماندند ...
غزلی از انتهای ٨٩
من حسودم ، شکستنی ترم از ، اجتماع ظریف لیوان ها
با من از عاشقانه هات نگو ، می شوم راهی خیابان ها
ای شراب نخورده مستم کن ، پیش از آن که تو را تمام کنند
از خماران بوسه ات بگذر ، با لبانم ببند پیمان ها
دست و دل نیست این که می لرزد ، یک جهان روی خط زلزله است
مستی آن نگاه را کم کن ، رحم کن بر شمار ویران ها
فال من رنگ چشم های تو بود ، من به آینده معتقد بودم
تو ولی گفتی از محالات است ، طبل تو خالی اند فنجان ها
در جواب بی اعتنایی تو ، آسمان در غمم شریک شده ست
بی سبب نیست بغض ابر سیاه ، بی سبب نیست برف و باران ها
بی خبر از کنار من رفتی ، غرق موجی که دل به دریا زد
نکند سحر آب ها بشوی ، نکند زیر آب مرجان ها ...
١.
عاقبت تماشای اخراجی های ٣ ، اشک های بند نیامدنی من بود ... آن قدر که سالن سینما خالی شد و من و پریسا نشسته بودیم و پرده ی سیاه را نگاه می کردیم و من به قاعده ی از دست دادن عزیزی زار می زدم ... آن قدر که نگهبان سالن آمد و ازمان خواست بلند شویم برویم پی زندگی مان ، برای سانس بعد ...
وقتی فیلم تمام شد انگار یکی روی سینه ام نشسته باشد و بخواهد خفه ام کند ، نفس ام هیچ در نمی آمد ... یک لحظه انگار دنیا جلوی چشم هام سیاهی رفت . لحظه ای که داشتم به وطنم فکر می کردم که مثل گوشت قربانی افتاده دست رجال و هر کسی یک تکه اش را به دندان گرفته و با ولع تمام می جود ... می جود این اصالت اصیل را ... می جود این غیرت باستانی را ... و بیچاره مردمانی که چماق سیاست از دیرباز بالاسرشان بوده و چه نجیبانه دم بر نیاورده اند و سر به زیر و مغموم ، به زندگی مظلومانه شان ادامه داده اند ...
آه ... گاهی فقط می توان آه کشید از اینکه " کجایند مردان بی ادّعا ؟ "
بعدنوشت١.گریه ی من هیچ ربطی به فیلم مزخرف اخراجیهای ٣ نداشت . که خودم هم با تفکرات آقای ده نمکی میانه ی خوبی ندارم .
بعد از تماشای فیلم هم از ساعت ٨ شب تا ١٢ شب خودم را ملامت می کردم که چرا رفتم سینما.
بعد نوشت ٢. (خدمت دوستانی که ادعای فرهیختگی دارندو بنده را به ابتذال نویسی در این نوشته متهم کرده اند): نوشته هایی که قسمت نظر خواهی شان غیر فعال اشت ، صرفن دل نوشته هستند . و نظر دوستان با وجود محترم بودنش برایم بی اهمیت است.
٢.
من هیچ سر از انتقاد در نمی آرم . چه انتقاد ادبی باشد ، چه غیر ادبی ، چه هنری ، چه غیر هنری و ...
اگر سینما می روم، اگر شعر می خوانم ، اگر رمان می خوانم ،حتی اگر آل پاچینو می بینم فقط و فقط به خاطر لذت از هنر است . همین .
با این حال فکر نمی کردم " جدایی نادر از سیمین " اینگونه باشد ... فیلم هایی که روی اعصاب آدم اند ، روی اعصاب آدمند دیگر ! فیلم های اصغر فرهادی هم از این قاعده مستثنی نیست چون زیادی واقعی اند . هنوز معمای " الی " حل نشده ، یکی دیگر اضافه شد . هنوز نفهمیده که الی بالاخره مُرد یا زنده ماند ، حالا باید شب و روز به این فکر کنم که بالاخره ترمه مامانش را انتخاب کرد یا باباش را ...
آخر من توی وقت های فراغتم به معماهای حل نشده ی زندگی م فکر می کنم . همیشه هم از اینکه یک جواب قطعی برای معماهام پیدا کنم نفرت دارم . دوست دارم معما هام همیشه انتهاشان باز باشد تامن هم همیشه بهشان فکر کنم . یک جور مالیخولیاست شاید ! یک جور خود آزاری ؟! نمی دانم .
مثلن به این فکر می کنم چرا فلان وقت توی فلان مهمانی ، جورابی که پای خان دایی بود ، سوراخ داشت و مگر زندایی یا خود خان دایی قبل از آمدن به مهمانی متوجه این قضیه نشده بود. اگر شده بود که چرا عوضش نکرده بود و اگر نشده بود چرا نشده بود ؟ مگر توی زندگی شان چه مشکلی دارند که انقدر ذهنشان درگیر است که متوجه سوراخ جوراب دایی نمی شوند ...؟!
٣.
مردمان قدیم دنبال حکمت بودند و با این حال می گفتند تا مقصد فرسنگ ها راه است و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .
ما دنبال دانشیم و خیال برمان داشته که به خیلی جاها رسیده ایم و دریغ ...
وای به حال نامدگانی که شاید حتی دنبال دانش هم نباشند ...
" طلا و مس " روایت زندگی امثال برادر من است ... روایت زندگی داداش حامد من که علم دین می خواند و دور است از سیاست و امثالهم و به قول لویی پاستور " در آرامش حاکم بر کتابخانه اش زندگی می کند " . فقه می خواند ، اصول می خواند ، فلسفه می خواند ، خارج فقه و اصول می خواند . همه اش می خواند ، ١۴-١۵ سال است که مدام می خواند و مباحثه می کند و با این حال صبور و سر به زیر لبخند می زند و هنوز خودش را شاگرد کوچکی می داند که هیچ نمی داند . کسی که دختری به زیبایی پری دریایی دارد و پسری به شیطانی وروجک آقای نجار و همسری به مهربانی آب های دنیا ... و چیز دیگری از دنیا نمی خواهد . جز دعایی به نفس حق اساتیدش که ضمانت سعادت دنیا و آخرتش را بکند .
" طلا و مس " روایت زندگی امثال برادر من است که بعد از اذان صبح راهی حوزه می شود و تا ١٢ ظهر سر کلاس است و بعد آن هم بی وقفه کار می کند و بعد از آن تا نصف شب درس می خواند ... روایت زندگی امثال برادر من که دنیا را در قم پیدا کرده اند و دلباخته ی رم و زیبارویان دو عالم نیستند ...
روایت زندگی کسانی که جنسشان از ما نیست . در میان ما زندگی می کنند ، از گوشت و پوست و خون مایند ، حتی برادر آدمند اما راهشان هزار سال نوری از راه ما جداست . کسانی که سرشان توی حساب و کتاب است . که راه آنها بی اغراق ، بی کنایه ، " صراط مستقیم " است . که آنها همه چیز را روشن می بینند . همه چیز را روشن می خواهند . دنبال نور و وضوح اند . اصلن سیاهی برای آنها مفهومی ندارد که هرجا باشند نور با خود می برند. که حضورشان تجلی روشنایی ست ...
" طلا و مس" از آن دسته فیلم هایی ست که اگر آدم نبیند ، شاید نصف عمرش در فنا نباشد اما با دیدنش خیلی چیزها بدست می آورد اگر دنبال حقیقت و روشنی باشد ...
" طلا و مس " برای امثال منی که با این جور آدم های بی ادعا زندگی کرده اند ، شیرینی و هم ملاحت غیر قابل وصفی دارد .
و یادآوری مان می کند که هنوز هستند مردمانی که توی شلوغ پلوغی های دنیا گم نشده اند و آرام و سر به زیر ، سیر سلوک شان رو به روشنایی ست ...
سهراب می گفت : " خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست . "
من فکر می کنم گیاهان که انتخاب ندارند . شعورشان طبیعی ست نه از سر اختیار ... و خوشا به حال انسان هایی که عاشق نورند و ...
نظرات ()